• »” خدایا از تو می خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم. دنیا ما را نفریبد، خودخواهی ما را کور نکند. سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ وغیبت ، قلب های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی ها سرمست و مغرور نشویم. خدایا به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبینم.”
  • »” خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند.”
  • »” خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوهها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم.”
  • »” من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقیاسها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواسته های عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافیها را سه طلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهمترین و اساسی ترین پایه پیروزی من در این امتحان سخت باشد.”
  • »” خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم. تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی.”
  • »خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
شما اینجا هستید:خانه » فرهنگ و هنر » واقعیت فرویدی و حقیقت هیچکاکی

واقعیت فرویدی و حقیقت هیچکاکی

100875817192

فیلم «طلسم شده» هیچکاک را معمولاً فرویدی­ ترین فیلم هیچکاک می­ دانند و خیلی­ ها هم به همین دلیل علیرغم تعلق خاطر به آثار هیچکاک نسبت به این فیلم علاقۀ چندانی نشان نمی­ دهند. شاید چون داستان فیلم به­ ظاهر اجرای مو به­ موی تعلیمات فروید دربارۀ ضمیر ناخودآگاه و احساس گناه و پیشینۀ کودکی به نظر می­ رسد و این اثر هنری ارزشمند هیچکاک در نزد ایشان به بیانیه­ ای تبلیغاتی در تأیید کامل این نظریات تقلیل یافته است. اما طلسم شده عمیق­ تر از آنی است که می­ نماید. درست مثل همۀ آثار دیگر هیچکاک که عامدانه در مرحلۀ نخست تماشا پیچیدگی خود را نمایان نمی­ کنند و سازنده­ شان هم گویا نه فقط ابایی نداشته از اینکه آثارش در بدو امر فیلم­ هایی سطحی و ساده و عامه­ پسند به نظر بیایند بلکه بر این امر آگاهانه اصرار هم داشته است. شاهد بر این مدعا ادبیات گفتاری هیچکاک در مصاحبۀ مفصلش با فرانسوا تروفو در کتاب «سینما به روایت هیچکاک» است که ذره­ ای روشنفکرمآبی و پیچیده­ گویی در آن راه ندارد و هر جا هم بحث به مسائل فلسفی و نظری می­ رسد هیچکاک با زیرکی از آن می­ گریزد. نه چون آثار او فلسفی و عمیق نیست و اصولاً فلسفه و نظریه در عالم سینما و به­ طور خاص در عالم هیچکاک جایی ندارد بلکه چون او پیش از هر چیز خود را فیلمساز می­ داند و وقتی دارد از موضع یک هنرمند دربارۀ آثار خودش حرف می­ زند دوست ندارد برای مخاطبش پیش­ فرض بسازد و دریافت او را محدود به برداشت خودش از اثر بکند.

     شاید جدای از مضمون ظاهری طلسم شده، چیزی که باعث شده این فیلم بیش از حد فرویدی به نظر بیاید این متن نخستین باشد که بعد از تیتراژ و قبل از شروع روایت فیلم بر روی تصویر ظاهر می­ شود: «داستان ما بر پسیکانالیز یا تجزیه و تحلیل روان قرار دارد. شیوه­ ای که به یاری آن، علم توانسته است بیماری­ ها و عقده­ های عاطفی را معالجه کند. همّ روانکار بر آن است که بیمار را وادار به حرف زدن دربارۀ ناراحتی­ های پنهانی­ اش بکند تا بیمار درهای بستۀ ضمیر خویش را بگشاید. زمانی که عقده­ های موجب بیماری کشف و عیان گردد بیماری و اختلالات روانی نیز خود به­ خود از بین خواهد رفت و شرارت­ های بی­ دلیل روان آدمی را ترک خواهند گفت.» این ادعای مستقیم اولیه شاید بیشترین صبغۀ فرویدی طلسم شده را در بر داشته باشد اما وقتی فارغ از این ادعا، خود داستان فیلم را مورد بررسی قرار بدهیم آن­ وقت اذعان خواهیم نمود که طلسم شده هیچکاک، تبلیغ هیچ نظریه و مکتب و شخصیتی نیست بلکه صرفاً داستانی روایی است که اگر به نظریات روانشناسی می­ پردازد دلیلش در اصل، موقعیت و جغرافیای داستان و مراعات اقتضائات مربوط به بستر روایی قصه است و مخصوصاً اینکه این فرایند روایی قرین است با نگاهی واقعگرایانه، تحلیلگرایانه و حتی در مواردی آشکارا ناقدانه به نظریات موجود در باب روانشناسی که از جملۀ مهمترین آن­ها نظریات فروید است. هیچکاک در این فیلم نه به دنبال تأیید رهیافت­ های فروید است و نه در صدد رد آن­ها. بلکه دقیقاً همان نگاهی را به این تئوری­ ها دارد که باید داشته باشد یعنی نگاه حقیقت­ جویانه. شخصیتی هم که قرار است نمایندۀ نگاه مؤلف در این فیلم باشد «دکتر کنستانس پیترسن» است که نقش او را «اینگرید برگمن» بازی می­ کند.  زن جوانی که درس­ خواندۀ تئوری­ های فرویدی است و تحت تأثیر شدید این خودآگاهی­ ها نسبت به عشق، تصوری به شدت منفی دارد و عشق را پدیدۀ ساده­­ ای قلمداد می­ کند که کاملاً قابل پیش­ بینی و قابل تحلیل و تعریف است و از این بالاتر حتی معتقد است عشق اساساً نوعی بیماری روانی است! اما در ادامه وقتی خودش در دام عشق گرفتار می­ شود در جزمیات قبلی­ اش تجدید نظر می­ کند؛ منتها نه با یک جزمیت دیگر و با انکار هیجانی آموخته­ های قبلی­ بلکه با نگاهی کاملاً عقلانی و روانشناسانه به مسئله. عقلانیتی که بی­ اعتنا به عشق نیست و روانشناسی­ ای که بیش از آنکه مبتنی بر بیماری­ شناسی روانپزشکانه باشد ریشه در انسان­ شناسی دارد. تصریح فیلم بر این امر آنجاست که استاد مسن و باتجربۀ کنستانس که دانشمند سرشناس و شناخته شده­ ای هم هست یعنی «الکس برولود» در انتقاد از دفاع کنستانس از «جی. بی» و در جواب این جملۀ کنستانس که: «تو این شخص رو نمی­ شناسی تو فقط علم رو می­ شناسی. تو مغزش رو می­ خونی نه قلبش رو» به زبان کنایه و گلایه به کنستانس که شاگرد و دستیار سابقش نیز هست می­ گوید: «اینجا صحبت از جنون ادواریه نه از عاشقی و دلدادگی» و کنستانس با این جواب کوبنده هم پاسخ استاد را می­ دهد و هم نگاه تازه­ اش به شیوۀ صحیح روان­ درمانی را که متفاوت با نگاه قدیمی و کهنه شدۀ استادش است به نمایش می­ گذارد: «اینجا صحبت از یه انسانه…».

     در طلسم شده همان اندازه که دیالوگ برای دفاع از نظریات فروید هست و حتی شاید بیشتر از آن، مخالف با این تعالیم هم هست. از جمله این دیالوگ شخصیت دختر ابتدای فیلم که به کنستانس می­ گوید: «به عقیدۀ من این چیزا مسخره است. همین روانکاوی­ ها. شما انتظار دارین از این چرت و پرت­ ها که من از بچگی­م می­گم به جایی برسین؟!» یا این جملۀ دیگرش که یادآور رویکردهای پسامدرن از جمله رویکرد فوکو نسبت به رابطۀ بیمار و روان­ درمانگر است: «شما می­خواین این چیزا رو بگم که خودتون رو برتر از من بدونین؟». حتی خود این ایده که یک بیمار روانی جای یک روانپزشک را در فیلم می­ گیرد -اگرچه این بیمار واقعاً روانپزشک نیست- به خودی خود معنادار است و کنایه­ آمیز بخصوص وقتی روانپزشک دیگری هم در فیلم داریم که نه بیمار روانی که از آن بدتر قاتل و جانی است و از قضا این روانپزشک سمت ریاست آن مرکز درمانی را هم برعهده دارد. از همۀ این­ها مهمتر شخصیت دکتر برولود در این زمینه شایستۀ تأمل است. در فیلم، روان­ درمانگری باتجربه­ تر و کارکشته­ تر از او نداریم اما همین شخصیت که آشکارا تحت تأثیر افراطی نظریات فروید است در عین نبوغ و دانایی گسترده­ اش در حیطۀ روانشناسی به شدت اطلاق­ گرا و جزم­ اندیش است و گویی کمترین اعتقاد ممکن را به حقیقت­ جویی فارغ از پیشفرض­ های از پیش مسلم فرض­ شده دارد. چیزی که بزرگترین نقص تفکر علمی است و از قضا نویسندگانی مثل جی. پی. استرن این ویژگی را در مورد شخص فروید و نظام اندیشگی او هم صادق دانسته­ اند. برولود نه فقط قادر نیست ذره­ ای از عشق و ایمان کنستانس را باور و یا حتی درک کند بلکه حتی درصدی امکان برای صحت باورهای او قائل نیست از همین رو به سادگی جی. بی را قاتل فرض می­ کند و درباره­ اش قضاوت جزمی می­ کند و حتی مصر است که برای دستگیری او پلیس را خبر کند، با وجود اینکه یک مرتبه خطای احکامی را که دربارۀ جی. بی صادر کرده به چشم دیده و پی برده که کنستانس آنطور که او تصور می­ کرده بی­ دلیل و از روی احساس صرف حرف نمی­ زند و نگاه روان­ درمانی عاشقانۀ او بی­ پایه و اساس نیست. به طور کلی در طلسم شده وقتی حرف پلیس به میان می­ آید که تلاش برای حقیقت­ جویی متوقف می­ شود؛ چنانکه می­ بینیم خود جی. بی هم درست زمانی حرف پلیس را پیش می­ کشد که از ادامۀ تلاش برای حل معمای شخصیت خودش مأیوس است و می­ خواهد با محکوم کردن خودش به نوعی از عذاب و رنج روحی تعلیق­ واری که گریبانش را گرفته خلاص شود. دانشمند همیشه نماینده حقیقت­ گرایی است و پلیس نمایندۀ واقعگرایی. براستی آیا نباید فرق باشد میان یک پزشک دانشمند و یک پلیس امنیتی؟ و آیا نباید فرق باشد میان این بیمار روانی مستأصل (جی. بی) و روانشناس باسابقه­ ای مثل برولود که به­ ظاهر آگاه­ترین روانپزشک موجود است و مسئولیت کشف معمای شخصیت بیماران روانی را بر عهده دارد؟ کنستانس اما برخلاف برولود در حقیقت­ جویی صبورتر از آن است که به سادگی به اطلاق برسد. این ویژگی او در این گفتگوی خاص به خوبی هویداست: «برولود: تو حالا دیگه باید یه چیزی رو فهمیده باشی. این موضوع تموم شده است برای هر دوی شما/ کنستانس: نه تموم نشده/ برولود: چرا ولی تو نمی­خوای قبول کنی/ کنستانس: نه تموم نشده هیچ­وقت نشده. از من نخواه که دست بکشم چون نمی­ تونم».

     و بالاخره اینکه اگرچه طلسم شده با آن متن ظاهراً فرویدی نخستین آغاز می­ شود اما مَطلع اصلی فیلم، این جملۀ شکسپیر است که قبل از متن یاد شده بر روی تصویر نقش می­ بندد: «گناه ما در طالع ما نیست بلکه در خود ماست». اشاره به اینکه انسان، مختارتر و تغییرپذیرتر از آن است که محکوم به گذشتۀ محتومش باشد و منحصر در جبریات جزم­ اندیشانه­ ای که بی­ بهره از عشق و انعطاف همزاد با آزادی و اختیارند. یا به تعبیر ژان پل سارتر، اشاره به اینکه «انسان مجبور به اختیار است».

ارسال نظر

تمامي حقوق براي حضور دل محفوظ است

حرکت به بالا